سلامممممممممممممممممم
یه دو سه روزی رفتیم سپیدان برف بازی کردیم و یه حال و هوایی عوض کردیم. شما دوتا نازگل بابا هم خیلی شیرین زبون شدید. ولی بابایی دیگه پیر شده و چیزی یادش نمیمونه که بخواد از شیرین زبونیاتون بنویسه
نزدیکای پولاد کف بودیم که سر و کله برف پیدا شد و شما کلی ذوق کردید و آخ جوووووووووووون آخ جووووووووون بلف بازی میکردید
. بعد زینب خانوم گفتن که بابایی هویج آولدی؟؟؟ گفتم نه باباییٰ نیاوردیم. بعدش گفتی که خوب حالا چطولی آدم بلفی دلس کنیم
من: 



زینب: 



گفتم بابایی حالا بینی آدم بلفی رو یه چیزی میذاریم دیگه
زینب: 
بلاخره یه جایی زدیم کنار و پیاده شدیم. اما حسابی سر بوود. رفتیم تو برفها. زهرا خانوم که از سرما همش اخم کرده بود و میگفت بریم تو ماشین. ولی زینب کلی ذوق کرده بود و مشغول آدم بلفی دلس کلدن شده بود
روز دوم هم که بارش برف داشتیم و همه کلی ذوق کردیم (جنووبی برف ندیده ایم دیگه
)
در ضمن تو این بارش برف و هوای سرد یه چادر زدیم و یه ده دوازده نفری چپیدیم تو چادر 
نگین ما دهاتی هستیم هاااا. خیلی اینکارو کرده بودن
حالا بریم ادامه مطلب عکسا رو ببینیم
ادامه مطلب...
موضوع : مسافرت
سلامم سلام صدتا سلام به دوستامون به جوجوهام
خووبید خوشید؟؟؟؟
خوب اومدیم دوباره
همه هم خوووبیم
تو این مدت کلی شیرین کاری و شیرین زبوونی داشتید
ولی چون من پدر درگیر کار و بارا بودم زیاد تو ذهنم نمونده
میترسمم یه وقت فشار رو مغزم بیارم که اونا رو یادم بیاد مغزم منفجر بشه
اینرووزها هوا بهاریه و جوون میده واسه تفریح و کوه رفتن
جمعه ها کلا بیروونیم
ما که دو فصل بیشتر نداریم
بهار و تابستان
حتما کنجکاوید بدونید که جریان عنوان پست چیه؟؟
ی ی هازده
زهرا خانوم خوشگل بابا یه چند وقته ساعت رو میپرسه
بابایی ساعت چنده؟؟
خوب میخوام بدونم پروازت دیر میشه
به جلست نمیرسی
یه بار ساعت رو پرسید. بابایی ساعت چنده؟؟
منم گفتم ساعت 11
زهرا: هازده؟؟
بابا: نه بابایی یازده
زهرا: هازدهههههه؟؟
بابا: نه بابایی "ی" یازده
زهرا: ی هازدهههه
بابا: بابایی "ه" نیست "ی" یازده
زهرا: "ه" نیست "ی" هازدهههههه
بابا: بابایی "ه" نیست به جای "ه" بگو "ی" ی ا ز د ه
زهرا: "ه" نیست هازدههه
بابا: آره بابا. همون هازده درسته
زینب خانوم هم که کلا اینروزا سفارش کالا داره
جرات نداریم یه زنگ بزنیم به مامانی که سفارشای زینب گلی شروع میشه
دیش دیش بیار- اونا که لیوان داره
نه دیش دیش خوب نیست- پفیلا خوشمزه بیار
چبپس بیار-پفک و الی ماشاالله
خلاصه الان دیگه چیزی یادم نمیاد
از همه دوستان هم عذر خواهی میکنم که تو پست قبلی نتونستم جواب کامنتهاشون رو بدم. خدا پشت و پناه نی نی هاتون باشه
یه چند تا عکس هم هست که بریم ادامه مطلب ببینیمشون
عکسها ادامه مطلب
ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات
لستیم آلاشگاه
قبل از رفتن زهرا خانوم ساکت بود
قبل از رفتن زینب خانوم همش حرف میزد: بلیم آلاشگاه، موهام خوکشل کنم، آلاشگاه خودمه، آلاشگاه آلاشگاه آلاشگاه آلاشگاه
رسیدیم آلاشگاه
زهرا خانوم اول نشت رو صندلی،
خیلی ریلکس
عمو آلایشگل موهاشو کوتاه کرد
ایناهاش



خوووووووووووووووووووووب
آجی زهرا کارش تموم شد و موهاش و خوکشل کرد
حالا نوبت کیهه؟
کیههههههههه؟
زینب گلی
بابایی بیا بشین رو صندلی
اه اه اه
بچه چسبید به من
بابایی متلسم
بابایی ترس نداره که، ببین آبجی هم موهاشو خوشگل کرد، اصلا هم نترسید
نه متلسم
هر کاری کردیم زینب خانوم زیر بار نرفت که نرفت که نرفت
همچین چسبیده بودی به من
بدو بریم ادامه مطلب ببینیم آخرش من و تو به نتیجه ای میرسیم یا نوچ
ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات
سلام سلام 100 تا سلام
هزار و سیصد تا سلام
به گل دخملیای خودم
به دوستای مهربونشون
سلام، از همه دوستان سپاس فراوان
به خاطر همراهی همیشگیتون
بابایی های خوشگلم، اومدم که اگر خدا کمک کنه یه چند سطری بنویسم و چند تایی عکس بذارم.
شما دوتا ورووجک دیگه کلی بزرگ شدید و کلی هم شیطوون
اونقد بزرگ شدید که واسه تمدید دفترچه درمانتون از من عکس خواستن
قلبوووون عکس سه در چهارتون که خودتون هم سه در چهار بیشتر نیستید. نیست که غذا زیاد میخورید. در کل روز همش 50 گرم غذا و هم نمیخورید.
دوست دارید اولین عکس سه در چهارتون رو ببینید؟؟
آره؟
خوب ببینید.

این کیه؟؟؟؟؟
زهرا گلیه دیگه

حالا اگه گفتید این یکی کیه؟
اینو دیگه خودتون حدس بزنید
...... گلیه دیگه؟؟
راستی
از اول مهر مهد کودک میرید
اینقد عشق رفتن دارید که یه روز که تعطیله مامانی رو کچل میکنید
از مهد که برمیگردید، چیزایی که تو مهد یاد گرفتید رو با هم بازی میکنی
یکتون میشید مربی مهد
یکی نی نی کوچولو
نی نی کوچولو شعر میخونه
بعد مربی که اون یکیتون هستید میگه: براش دست میزنه و میگه آفرین، تشویقش کنید
اینروزها خیلی بهونه گیر شدید، مگه به چیزی گیر ندید، مگه چیزی رو نخواید، خدا به مامانی صبر بده. خیلی لجبازید. خصوصا .....خانم. گاهی خیلی اذیت میکنی بابایی.
خیلی شیرین کاری دارید ولی من الان حضور ذهن ندارم.
بریم ادامه مطلب یه چندتا عکس و یه فیلم هست ببینیم.
ادامه مطلب یادت نره هاااا
ادامه مطلب...
موضوع : خاطرات
سلام به وروووجکای خودم که این رووزها حسابی شیطوون شدن و اذیت میکنن
و سلام به همه دوستان که در این مدت طولانی غیبت، دوقلوها رو فراموش نکردند
این چند وقته خیلی کار بابایی شلوغ بوود، به علت اتمام پروژه ای که بابایی توش کار میکنه باید خیلی سریع کارا رو جمع و جور می کردن و سایت رو میبستن،
اینترنت هم که کلا قطع شده بود
گاهی واسه ارسال یه ایمیل باید پناه به کافی نت میبردیم
از 20،000 نفر شاغل تو این پروژه عظیم و کلی برو و بیا و بگیر و ببند الان ما یه 7 یا 8 نفر موندیم، تو یه خونه تویه عسلویه که هم دفتر کارمونه و هم خوابگاه.
یه خاطره کوچولو هم از این مدت شلوغی کار بنویسم واسه آینده که با هم بخونیم و به بابایی بخندیم:
یه روز بعد از کلی کار و دوندگی از صبح تا ظهر، سر ظهری که داشت مثلا کارم تموم میشد
و دل خوش کرده بودم که برم ناهارمو بخورم و یه چرتی بزنم که دوباره از دو بعد از ظهر کارمو شروع کنم، یه دفعه ای رئیس از تهران زنگ زد که فوری یه دوربین بردارم و برم یه جایی که داشتن یه سری از اجناس رو میبردن یه چند تا عکس بندازم و لیست بردارم. منو میگی 




خلاصه دوربین رو برداشتم و فوری خودمو به محل مورد نظر رسوندم و با توجه به اینکه اجناس خیلی تخصصی بود و من قادر به لیست برداری ازشون به چند تا عکس اکتفا کردم و قرار شد نماینده اون شرکت مجوز این اجناس رو از گمرک بگیره که بتونن از اونجا خارج کنن،
ساعت شده بود 13:30 و من گفتم از فرصت اسفاده کنم و برم ناهارمو بخورمو برگردم. اومدم خوابگاه، ناهارمو خوردم، بعدش شیطونه گفت یه کوچولو دراز بکش خستگیت در بره بعد پاشو برو سر کارت
دراز کشیدن همانا و ساعت 5 از خواب بیدار شدن همانا
از خواب که بیدار شدم فکر میکردم یه چرت ده دقیقه ای زدم، ولی به ساعت که نگاه کردم
گوشی رو ببین، 20 تا تماس از دست رفته
رئیس، معاون، کارگر، کارمند ..................
حالا همه یه طرف و رئیس یه طرف،
چی بگم بهش؟؟؟
بگم ببخشید، هه هه هه، خوابم برد؟؟
خلاصه کلی فکر کردم که چی بگم و آخرش به این نتیجه رسیدم که حقیقت رو بگم
به رئیس زنگ زدم و گفتم که ببخشید که جواب تلفنتون رو ندادم و داستان رو براش تعریف کردم حتی گفتم که فکر کردم که چه دروغی بهتون بگم و به هیچ نتیجه ای نرسیدم
و اونم کلی بهم خندید و گفت اشکال نداره، به هر حال پیش میاد دیگه
.
اصلا نمیدونم چی مینویسم
از ساعت 2 شروع کردم به نوشتن، الان هم ساعت 5:50 دقیقه هست. همش کار پیش میاد و تلفن و.....
در مورد شما خوکشلای بابا هم که میرید مهد کودک و کلی هم خوشحالید از این قضیه، پنج شنبه جمع ها که مهد تعطیله کلی اصرار میکنید که میخواید برید مهد.
الانم من هنگ کردم دیگه، و نمیدونم دیگه چی بنویسم.
ولی خدا رو شکر حال همگیمون خووبه و همه چی براهه
حوصله ندارم بشینم و چیزایی که نوشتم رو بخونم، همینجوری پست رو میذارم و فکر کنم بعدا که بخونم کلی از نوشته هام خندم بگیر.
شمایی هم که میخونید کلی واسه خودتون بخندید و حالشو ببرید
بازم از همه دوستان متشکرم که به یاد دوقلوها بودید و هستید و عذر میخوام که نمیتونم به همتون سر بزنم و کامنت بذارم. امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید.
موضوع : خاطرات
سلا سلامممم سلامم به اتیل متیل خودم و همه دوووستان و عزیزانی که تو مسابقه "نی نی با حجاب" از وبلاگ کودک من بهمون رای دادند.
امیدوارمممممممم همیشه شاد و سلامت باشید
زینب و زهرا تو مسابقه دوم شدننند
هیپ هیپ، هوراااا
هیپ هیپ، هوراااا
امیدوارم بتوونم لطف شما دوستان که به زینب زهرا رای دادید رو جبران کنم
خوب بریم سراغ
سراغ؟
سراغغغغغغغغ؟
عکسهای آتلیییییییه
تصورشو کنید، ورووجکتون ر و بردید آتلیه، چقد دردسر داره تا یه عکس درست و حسابی ازش بندازن؟؟؟؟
حالا تصورشو کنید!! با دوتا از همون ورووجکا رفتید آتلیه.....
یکیشو اینجا ببینیم، بعد اگه دوست داشتین بقیش تو ادامه مطلب

ادامه مطلب...
موضوع : عکس
11 شهریور 1391
دیشب که میخواستیم بخوابیم زهرا خانوم گیر داده بود که براش قصه بگم،
گفتم بابایی چه قصه ای بگم؟
گفتی قصه قشنگی بگوو!
هرچی فکر کردم هیچ قصه ای به ذهنم نرسید که براش تعریف کنم،
زینب خانوم یه دفعه ای گفتش که: آی مماغم
گفتم بابایی مماغت چی شده؟؟
گفتی که موووولچه داله (یه کم فکر کنید میفهمید منظورش چی بوده)
همین موورچه تو مماغ زینب خانوم باعث شد که ما هم حس قصه گفتنمون گل کنه
قصه مون اینجووریه:
مورچه کوچولو میخواست بره بازار اما میترسید که تنهایی بره،
به مامانش گفت مامان منو ببل بازااال
مامان مورچه گفت: عزیزم، جونم، عمرم واسه چی میخوای بری بازار؟؟
مورچه کوچولو گفتش که میخوام بلم نقاشی بخلم
مامانش گفت نه، نقاشی داری و دیگه نیازی نیست بخری
مورچه کوچولو گفتش که میخوام بلم بازال بازی کنم
مامانش گفتش که: گلم، بازار که جای بازی کردن نیست، واسه بازی کردن باید بری شهر بازی و پارک
مامان مورچه به مورچه کوچولو گفت عزیزم، بازار میرن که چیکار کنن؟؟؟
چیکار کنن؟؟
چیکار کنن؟؟
زینب زهرا: خلییییییییییییییییییییییییییییییید
خوب قصه مورچه کوچولو همینجا تموم میشه اما...
زینب خانوم میگه بابایی حالا بلای خودم قصه بگووو!!!
بابایی: خوب بابایی واسه دوتاییتون گفتم قصه روو، شما که پیش هم خوابیدید
زینب: نه واسه خودمم بگووو
بابایی: باشه بابا، واسه تو هم میگم
و همون جریان مورچه کوچولو دوباره تکرار میشه............
قصه گفتن واسه زینب خانوم هم تموم شد و
زهرا: بابایی حال واسه خودم بگووو
بابایی: واسه تو قصه گفتم تمووم شد
زهرا: نه دوباله قصه بگوو الان خستم میشه میخوابم
بابایی: (چی میتونستم بگم؟)
مورچه کوچولو وقتی با اسباب بازیاش بازی میکرد و تموم میشد، همه اسباب بازیاشو جمع میکرد و میذاشت زیر راه پله (همون جایی که اسباب بازیای زینب زهراست)
مورچه کوچولو مامانشو اذیت نمیکرد و غذاشو کامل میخورد
مورچه کوچولو تو آشپزخوونه دست به وسایل نمیزد
ووو
خلاصه این قصه هم تموم شد.
بعد از تموم شدن قصه زهرا خانوم از جاش بلند شد که از اتاق خواب بره بیروون
گفتم بابایی کجا میری، وقته خوابه دیگه
گفتش که بلم اسباب بازیامو بذالم زیل لاپله
گفتم بابایی الان دیگه نمیخواد، فردا صبح اینکارو کن
نهههههههه، مولچه کوچولو هم اسباب بازیاشو میذاله ذیل لاپله
یعنی شخصیت مورچه کوچولو اینقد روی شما تاثیر گذار بود؟؟؟؟؟؟
دیروز عصری هم تو ماشین بودیم داشتیم میرفتیم جایی،
من و مامان حرف میزدیم،
شما دوتا هم عقب نشسته بودید،
زهرا خانوم مثل همیشه داشت شعر میخوند، زینب خانوم هم داشت به بیرون نگاه میکرد،
زهرا محکم کوبید رو شوونم و گفت: هیچی نگییییییییییییییین میخوام شعل گوش کنم (پخش ماشین رو میگفتی)
بعدشم زینب اومده هی موهای دست منو میکشه،
بهش میگم بابایی چیکارمیکنی، موهای دستمو کندی
میگه، بابایی شووخیت کلدم (باهات شوخی میکنم)
آییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دیابت گرفتم از دست شماااااااا

















موضوع : خاطرات
1391/05/30
زهرا زینب و مامانی در هنگام دیدن عکسهای عروسی(عروسی من و خانومی)
زینب: مانی، علووس شدی؟؟؟
زینب: خودمون نیستیم (یعنی من و آبجی تو عروسی نیستیم)
زینب: مانی دوباله هم علووس بشووو، خودمون بیایم علووسی 
زهرا: مانی بابایی هم علووس شده؟؟؟
مامانی: نه، بابایی داماد شده بود
زهرا: داموووووووووووووووووووود؟ (تو این سن خیلی حرف رو میکشید)
شب اومدم خوونه:
زهرا و زینب: بابایی داموووووووود بشووو دامووود بشووو دامووو بشو
بابایی: نمیشه بابایی، فقط یک بار داماد میشم
زهرا و زینب: نهههههههههههههههههههه داموووود بشووو میخوایم بیایم کادو بیالیم
********************************************************************
اینرووزای زینب:
زینب خانوم یه خولده لووس و بابایی شده
و البته خیلی شیروین و دلبر
یه کوچولو با اخم باهاش صحبت کنی یا صداتو بلند کنی فوراً قهر میکنه
وقتی خونه باشم من دیگه رسماً میشم مامان زینب خانم، و اصلا کاری به مامان نداره،
قبولش نیست مامان کوچکترین کار واسش انجام بده،
همش میگه بابایی،
باید دستشوویی ببرمش، غذا بهش بدم، لباساشو عوض کنم، نازشو بکشم، ووووووووووو...........
اینروزای زهرا خانم:
شیرین زبون و دلبر
یککککککک پز بده ای شده که بیا و ببین
وقتی پیش بچه هاست و اسکوتر یا چیزی همراشه بهشون میگه، نگاه کن اسکوتلم کشنگه (قشنگ)،
بابام بلام خلیده،
به خودتون نمییییییییییییدم
و یه اینجور مسائلی.
میخواستیم بریم آتلیه:
زهرا: بابایی میخوایم کدا بلییم؟؟
بابایی: میخوایم بریم آتلیه
زهرا: آتلیه چه میکنه؟؟
بابایی: آتلیه عکس میندازیم بعد میذاریم تو آلبوم نگاشون میکنیم
زهرا: خودمم نقاشی بلدم بکشم
بابایی: نه بابایی، اونجا ازمون عکس میندازن
زهرا: نه، خودمم بلدم نقاشی بکشم
**********************************************************************
زینب زهرا: بابایی فلدا میخوایم کدا بلیم؟؟
بابایی: من میرم عسلویه شما و مامانی هم میرید خونه مادرجوون
زهرا: عسوولیه چه میکنه؟ (منظور از چه میکنه یعنی اینکه عسلویه چیکار میکنه، یا آتلیه چیکار میکنه)
بابایی: میرم عسلویه کار کنم، پول بیارم
زینب: خودم نلفتم عسوولیه
*********************************************************************
چند دقیقه پیش زنگ زدم خونه با مامانی صحبت میکرم، شما خواب تشریف داشتید،
بعد مامانی گوشی رو گذاشت رو آیفون که مثلا شما رو بیدار کنم (این تقریبا شده کار هر روز ما)
بابایی: الووو، باباییهاااا، زینب، زهرا، صبح به خیررر، بلند شید بابایی
از اونور خط: ایییییییییییییییییییییییییییی، بییگللللللل (بغل)
مامانی داره نازشون میکنه،
زهرا: بیگلللللللللللللللللللللللللل
زینب خانوم هم همچنان در خواب ناز، اصلا خم به ابروو نیاورد
موضوع : خاطرات



