دوقلوها
دوقلوهای نازنازی
تاريخ : يکشنبه 8 دی 1392 | نویسنده : بابای دوقلوها
بازدید : مرتبه

 

سلاممممممممممم

به وبلاگ زینب زهرا خوش آمدید

آتلیه 

سمت راست زینب، سمت چپ زهرا

 I always feel happy, you know why? من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

Because I don't expect anything from anyone, برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،

Expectations always hurt .. Life is short .. So love your life .. انتظارات همیشه صدمه زننده هستند .. زندگی کوتاه است .. پس به زندگی ات عشق بورز .

. Be happy .. And keep smiling .. Just Live for yourself and .. خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و ..

Befor you speak » Listen قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن

Befor you write » Think قبل از اینکه بنویسی » فکر کن

Befor you spend » Earn قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش

Befor you pray » Forgive قبل از اینکه دعا کنی » ببخش

Befor you hurt » Feel قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن

Befor you hate » Love قبل از تنفر » عشق بورز

That's Life … Feel it, Live it & Enjoy it. زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 2 آذر 1393 | نویسنده : بابای دوقلوها
بازدید : 7 مرتبه

هووورا هووورا پیش دبستانیخندونکخندونک

 

 



موضوع : عکس
تاريخ : يکشنبه 8 دی 1392 | نویسنده : بابای دوقلوها
بازدید : 753 مرتبه

آتلیه



ادامه مطلب...

موضوع : عکس
تاريخ : سه شنبه 17 بهمن 1391 | نویسنده : بابای دوقلوها
بازدید : 1977 مرتبه

سلامممممممممممممممممم

یه دو سه روزی رفتیم سپیدان برف بازی کردیم و یه حال و هوایی عوض کردیم. شما دوتا نازگل بابا هم خیلی شیرین زبون شدید. ولی بابایی دیگه پیر شده و چیزی یادش نمیمونه که بخواد از شیرین زبونیاتون بنویسهنیشخند

نزدیکای پولاد کف بودیم که سر و کله برف پیدا شد و شما کلی ذوق کردید و آخ جوووووووووووون آخ جووووووووون بلف بازی میکردیدبغل. بعد زینب خانوم گفتن که بابایی هویج آولدی؟؟؟ گفتم نه باباییٰ نیاوردیم. بعدش گفتی که خوب حالا چطولی آدم بلفی دلس کنیمدل شکسته

من: ناراحتلبخندنیشخندخنده

زینب: ناراحتناراحتناراحتناراحت

گفتم بابایی حالا بینی آدم بلفی رو یه چیزی میذاریم دیگهچشمک

زینب: ناراحت

بلاخره یه جایی زدیم کنار و پیاده شدیم. اما حسابی سر بوود. رفتیم تو برفها. زهرا خانوم که از سرما همش اخم کرده بود و میگفت بریم تو ماشین. ولی زینب کلی ذوق کرده بود و مشغول آدم بلفی دلس کلدن شده بودنیشخند

روز دوم هم که بارش برف داشتیم و همه کلی ذوق کردیم (جنووبی برف ندیده ایم دیگهعینک)

در ضمن تو این بارش برف و هوای سرد یه چادر زدیم و یه ده دوازده نفری چپیدیم تو چادر خیال باطل

نگین ما دهاتی هستیم هاااا. خیلی اینکارو کرده بودنچشمک

حالا بریم ادامه مطلب عکسا رو ببینیم



ادامه مطلب...

موضوع : مسافرت
تاريخ : سه شنبه 3 بهمن 1391 | نویسنده : بابای دوقلوها
بازدید : 1149 مرتبه


ادامه مطلب...

موضوع : عکس
تاريخ : دوشنبه 11 دی 1391 | نویسنده : بابای دوقلوها
بازدید : 1152 مرتبه

سلامم سلام صدتا سلام    به دوستامون   به جوجوهام

خووبید خوشید؟؟؟؟

خوب اومدیم دوباره

همه هم خوووبیم

 

تو این مدت کلی شیرین کاری و شیرین زبوونی داشتید

ولی چون من پدر درگیر کار و بارا بودم زیاد تو ذهنم نمونده

میترسمم یه وقت فشار رو مغزم بیارم که اونا رو یادم بیاد مغزم منفجر بشهنیشخند

 

اینرووزها هوا بهاریه و جوون میده واسه تفریح و کوه رفتن

جمعه ها کلا بیروونیم

ما که دو فصل بیشتر نداریم

بهار و تابستانخیال باطل

 

حتما کنجکاوید بدونید که جریان عنوان پست چیه؟؟

ی ی هازده

زهرا خانوم خوشگل بابا یه چند وقته ساعت رو میپرسه

بابایی ساعت چنده؟؟

خوب میخوام بدونم پروازت دیر میشهنیشخند

به جلست نمیرسیمژه

یه بار ساعت رو پرسید. بابایی ساعت چنده؟؟

منم گفتم ساعت 11

زهرا: هازده؟؟

بابا: نه بابایی یازده

زهرا: هازدهههههه؟؟

بابا: نه بابایی "ی" یازده

زهرا: ی هازدههههنیشخند

بابا: بابایی "ه" نیست  "ی" یازده

زهرا: "ه" نیست "ی" هازدههههههخیال باطل

بابا: بابایی "ه" نیست به جای "ه" بگو "ی"  ی ا ز د ه

زهرا: "ه" نیست هازدهههکلافه

بابا: آره بابا. همون هازده درستهنیشخند

 

زینب خانوم هم که کلا اینروزا سفارش کالا داره

جرات نداریم یه زنگ بزنیم به مامانی که سفارشای زینب گلی شروع میشه

دیش دیش بیار- اونا که لیوان داره

نه دیش دیش خوب نیست- پفیلا خوشمزه بیار

چبپس بیار-پفک و الی ماشاالله

 

خلاصه الان دیگه چیزی یادم نمیاد

 

از همه دوستان هم عذر خواهی میکنم که تو پست قبلی نتونستم جواب کامنتهاشون رو بدم. خدا پشت و پناه نی نی هاتون باشه

یه چند تا عکس هم هست که بریم ادامه مطلب ببینیمشون

 

عکسها ادامه مطلب

 



ادامه مطلب...

موضوع : خاطرات
تاريخ : سه شنبه 30 آبان 1391 | نویسنده : بابای دوقلوها
بازدید : 1829 مرتبه

لستیم آلاشگاه

قبل از رفتن زهرا خانوم ساکت بود

قبل از رفتن زینب خانوم همش حرف میزد: بلیم آلاشگاه، موهام خوکشل کنم، آلاشگاه خودمه، آلاشگاه آلاشگاه آلاشگاه آلاشگاه

رسیدیم آلاشگاه

زهرا خانوم اول نشت رو صندلی،

خیلی ریلکس

عمو آلایشگل موهاشو کوتاه کرد

ایناهاش

آرایشگاه

آرایشگاه

آرایشگاه

 

خوووووووووووووووووووووب

آجی زهرا کارش تموم شد و موهاش و خوکشل کرد

حالا نوبت کیهه؟

کیههههههههه؟

زینب گلی

بابایی بیا بشین رو صندلی

اه اه اه

بچه چسبید به منتعجب

بابایی متلسمنگران

بابایی ترس نداره که، ببین آبجی هم موهاشو خوشگل کرد، اصلا هم نترسید

نه متلسمگریه

 

هر کاری کردیم زینب خانوم زیر بار نرفت که نرفت که نرفت

همچین چسبیده بودی به منخنده

 

بدو بریم ادامه مطلب ببینیم آخرش من و تو به نتیجه ای میرسیم یا نوچ



ادامه مطلب...

موضوع : خاطرات
تاريخ : پنجشنبه 18 آبان 1391 | نویسنده : بابای دوقلوها
بازدید : 1202 مرتبه

سلام سلام 100 تا سلام

هزار و سیصد تا سلام

به گل دخملیای خودم

به دوستای مهربونشون

 

سلام، از همه دوستان سپاس فراوان

به خاطر همراهی همیشگیتون

 

بابایی های خوشگلم، اومدم که اگر خدا کمک کنه یه چند سطری بنویسم و چند تایی عکس بذارم.

 

شما دوتا ورووجک دیگه کلی بزرگ شدید و کلی هم شیطوون

اونقد بزرگ شدید که واسه تمدید دفترچه درمانتون از من عکس خواستنخیال باطل

قلبوووون عکس سه در چهارتون که خودتون هم سه در چهار بیشتر نیستید. نیست که غذا زیاد میخورید. در کل روز همش 50 گرم غذا و هم نمیخورید.

دوست دارید اولین عکس سه در چهارتون رو ببینید؟؟

آره؟

خوب ببینید.

سه در چهار

این کیه؟؟؟؟؟متفکر

زهرا گلیه دیگهقلب

 

سه در چهار

حالا اگه گفتید این یکی کیه؟

اینو دیگه خودتون حدس بزنید

...... گلیه دیگه؟؟نیشخند

 

راستی

از اول مهر مهد کودک میرید

اینقد عشق رفتن دارید که یه روز که تعطیله مامانی رو کچل میکنید

از مهد که برمیگردید، چیزایی که تو مهد یاد گرفتید رو با هم بازی میکنی

 

یکتون میشید مربی مهداز خود راضی

یکی نی نی کوچولومژه

نی نی کوچولو شعر میخونه

بعد مربی که اون یکیتون هستید میگه: براش دست میزنه و میگه آفرین، تشویقش کنیدقلب

 

اینروزها خیلی بهونه گیر شدید، مگه به چیزی گیر ندید، مگه چیزی رو نخواید، خدا به مامانی صبر بده. خیلی لجبازید. خصوصا .....خانم. گاهی خیلی اذیت میکنی بابایی.

 

خیلی شیرین کاری دارید ولی من الان حضور ذهن ندارم.

بریم ادامه مطلب یه چندتا عکس و یه فیلم هست ببینیم.

 

ادامه مطلب یادت نره هاااا

 



ادامه مطلب...

موضوع : خاطرات
تاريخ : سه شنبه 2 آبان 1391 | نویسنده : بابای دوقلوها
بازدید : 486 مرتبه

سلام به وروووجکای خودم که این رووزها حسابی شیطوون شدن و اذیت میکنن

و سلام به همه دوستان که در این مدت طولانی غیبت، دوقلوها رو فراموش نکردند

 

این چند وقته خیلی کار بابایی شلوغ بوود، به علت اتمام پروژه ای که بابایی توش کار میکنه باید خیلی سریع کارا رو جمع و جور می کردن و سایت رو میبستن،

اینترنت هم که کلا قطع شده بود

گاهی واسه ارسال یه ایمیل باید پناه به کافی نت میبردیم

از 20،000 نفر شاغل تو این پروژه عظیم و کلی برو و بیا و بگیر و ببند الان ما یه 7  یا 8 نفر موندیم، تو یه خونه تویه عسلویه که هم دفتر کارمونه و هم خوابگاه.

یه خاطره کوچولو هم از این مدت شلوغی کار بنویسم واسه آینده که با هم بخونیم و به بابایی بخندیم:نیشخند

یه روز بعد از کلی کار و دوندگی از صبح تا ظهر، سر ظهری که داشت مثلا کارم تموم میشد وقت تمام و دل خوش کرده بودم که برم ناهارمو بخورم و یه چرتی بزنم که دوباره از دو بعد از ظهر کارمو شروع کنم، یه دفعه ای رئیس از تهران زنگ زد که فوری یه دوربین بردارم و برم یه جایی که داشتن یه سری از اجناس رو میبردن یه چند تا عکس بندازم و لیست بردارم. منو میگی گریهگریهعصبانیعصبانی

چشمک

خلاصه دوربین رو برداشتم و فوری خودمو به محل مورد نظر رسوندم و با توجه به اینکه اجناس خیلی تخصصی بود و من قادر به لیست برداری ازشون به چند تا عکس اکتفا کردم و قرار شد نماینده اون شرکت مجوز این اجناس رو از گمرک بگیره که بتونن از اونجا خارج کنن،

ساعت شده بود 13:30 و من گفتم از فرصت اسفاده کنم و برم ناهارمو بخورمو برگردم. اومدم خوابگاه، ناهارمو خوردم، بعدش شیطونه گفت یه کوچولو دراز بکش خستگیت در بره بعد پاشو برو سر کارتخیال باطل

دراز کشیدن همانا و ساعت 5 از خواب بیدار شدن هماناتعجب

از خواب که بیدار شدم فکر میکردم یه چرت ده دقیقه ای زدم، ولی به ساعت که نگاه کردمتعجب

گوشی رو ببین، 20 تا تماس از دست رفتهاوه

رئیس، معاون، کارگر، کارمند ..................

حالا همه یه طرف و رئیس یه طرف،

چی بگم بهش؟؟؟

بگم ببخشید، هه هه هه، خوابم برد؟؟مژه

خلاصه کلی فکر کردم که چی بگم و آخرش به این نتیجه رسیدم که حقیقت رو بگملبخند

به رئیس زنگ زدم و گفتم که ببخشید که جواب تلفنتون رو ندادم و داستان رو براش تعریف کردم حتی گفتم که فکر کردم که چه دروغی بهتون بگم و به هیچ نتیجه ای نرسیدم خندهو اونم کلی بهم خندید و گفت اشکال نداره، به هر حال پیش میاد دیگهاز خود راضی.

 

اصلا نمیدونم چی مینویسمکلافه

از ساعت 2 شروع کردم به نوشتن، الان هم ساعت 5:50 دقیقه هست. همش کار پیش میاد و تلفن و.....

 

در مورد شما خوکشلای بابا هم که میرید مهد کودک و کلی هم خوشحالید از این قضیه، پنج شنبه جمع ها که مهد تعطیله کلی اصرار میکنید که میخواید برید مهد.

الانم من هنگ کردم دیگه، و نمیدونم دیگه چی بنویسم.اوه

 

ولی خدا رو شکر حال همگیمون خووبه و همه چی براهه

 

حوصله ندارم بشینم و  چیزایی که نوشتم رو بخونم، همینجوری پست رو میذارم و فکر کنم بعدا که بخونم کلی از نوشته هام خندم بگیر.

شمایی هم که میخونید کلی واسه خودتون بخندید و حالشو ببریدچشمک

 

بازم از همه دوستان متشکرم که به یاد دوقلوها بودید و هستید و عذر میخوام که نمیتونم به همتون سر بزنم و کامنت بذارم. امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید.قلب

 



موضوع : خاطرات
تاريخ : چهارشنبه 22 شهريور 1391 | نویسنده : بابای دوقلوها
بازدید : 2435 مرتبه

سلا سلامممم سلامم به اتیل متیل خودم و همه دوووستان و عزیزانی که تو مسابقه "نی نی با حجاب" از وبلاگ کودک من بهمون رای دادند.

امیدوارمممممممم همیشه شاد و سلامت باشیدقلب

زینب و زهرا تو مسابقه دوم شدننند

هیپ هیپ، هوراااا

هیپ هیپ، هوراااانیشخند

 

امیدوارم بتوونم لطف شما دوستان که به زینب زهرا رای دادید رو جبران کنم

 

خوب بریم سراغمتفکر

سراغ؟خیال باطل

سراغغغغغغغغ؟نیشخند

 

عکسهای آتلیییییییه

تصورشو کنید، ورووجکتون ر و بردید آتلیه، چقد دردسر داره تا یه عکس درست و حسابی ازش بندازن؟؟؟؟

حالا تصورشو کنید!! با دوتا از همون ورووجکا رفتید آتلیه.....خنده

 

یکیشو اینجا ببینیم، بعد اگه دوست داشتین بقیش تو ادامه مطلب

آتلیه



ادامه مطلب...

موضوع : عکس
تاريخ : يکشنبه 12 شهريور 1391 | نویسنده : بابای دوقلوها
بازدید : 651 مرتبه

11 شهریور 1391

 

دیشب که میخواستیم بخوابیم زهرا خانوم گیر داده بود که براش قصه بگم،

گفتم بابایی چه قصه ای بگم؟سوال

گفتی قصه قشنگی بگوو!خیال باطل

هرچی فکر کردم هیچ قصه ای به ذهنم نرسید که براش تعریف کنم،

زینب خانوم یه دفعه ای گفتش که: آی مماغم

گفتم بابایی مماغت چی شده؟؟وقت تمام

گفتی که موووولچه داله (یه کم فکر کنید میفهمید منظورش چی بوده)زبان

همین موورچه تو مماغ زینب خانوم باعث شد که ما هم حس قصه گفتنمون گل کنه

 

قصه مون اینجووریه:

مورچه کوچولو میخواست بره بازار اما میترسید که تنهایی بره،

به مامانش گفت مامان منو ببل بازااال

مامان مورچه گفت: عزیزم، جونم، عمرم واسه چی میخوای بری بازار؟؟

مورچه کوچولو گفتش که میخوام بلم نقاشی بخلم

مامانش گفت نه، نقاشی داری و دیگه نیازی نیست بخری

مورچه کوچولو گفتش که میخوام بلم بازال بازی کنم

مامانش گفتش که: گلم، بازار که جای بازی کردن نیست، واسه بازی کردن باید بری  شهر بازی و پارک

مامان مورچه به مورچه کوچولو گفت عزیزم، بازار میرن که چیکار کنن؟؟؟

چیکار کنن؟؟

چیکار کنن؟؟

زینب زهرا: خلییییییییییییییییییییییییییییییید

 

خوب قصه مورچه کوچولو همینجا تموم میشه اما...

زینب خانوم میگه بابایی حالا بلای خودم قصه بگووو!!!

بابایی: خوب بابایی واسه دوتاییتون گفتم قصه روو، شما که پیش هم خوابیدیدهیپنوتیزم

زینب: نه واسه خودمم بگووو

بابایی: باشه بابا، واسه تو هم میگم

و همون جریان مورچه کوچولو دوباره تکرار میشه............

 

قصه گفتن واسه زینب خانوم هم تموم شد و

زهرا: بابایی حال واسه خودم بگووو

بابایی: واسه تو قصه گفتم تمووم شد

زهرا: نه دوباله قصه بگوو الان خستم میشه میخوابمخیال باطل

بابایی: (چی میتونستم بگم؟)

 

مورچه کوچولو وقتی با اسباب بازیاش بازی میکرد و تموم میشد، همه اسباب بازیاشو جمع میکرد و میذاشت زیر راه پله (همون جایی که اسباب بازیای زینب زهراست)

مورچه کوچولو مامانشو اذیت نمیکرد و غذاشو کامل میخورد

مورچه کوچولو تو آشپزخوونه دست به وسایل نمیزد

ووو

خلاصه این قصه هم تموم شد.

بعد از تموم شدن قصه زهرا خانوم از جاش بلند شد که از اتاق خواب بره بیروون

گفتم بابایی کجا میری، وقته خوابه دیگه

گفتش که بلم اسباب بازیامو بذالم  زیل لاپله

گفتم بابایی الان دیگه نمیخواد، فردا صبح اینکارو کن

نهههههههه، مولچه کوچولو هم اسباب بازیاشو میذاله ذیل لاپله

یعنی شخصیت مورچه کوچولو اینقد روی شما تاثیر گذار بود؟؟؟؟؟؟سوال

 

دیروز عصری هم تو ماشین بودیم داشتیم میرفتیم جایی،

من و مامان حرف میزدیم،

شما دوتا هم عقب نشسته بودید،

زهرا خانوم مثل همیشه داشت شعر میخوند، زینب خانوم هم داشت به بیرون نگاه میکرد،

زهرا محکم کوبید رو شوونم و گفت: هیچی نگییییییییییییییین میخوام شعل گوش کنم (پخش ماشین رو میگفتی)خیال باطل

 

بعدشم زینب اومده هی موهای دست منو میکشه،

بهش میگم بابایی چیکارمیکنی، موهای دستمو کندی

میگه، بابایی شووخیت کلدم (باهات شوخی میکنم)وقت تمام

 

آییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دیابت گرفتم از دست شمااااااااقلبماچقلبقلبماچقلبقلبماچقلبقلبماچقلبقلبماچقلبقلبماچقلب



موضوع : خاطرات
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
درباره وبلاگ

سلام. من بابای دوقلوها هستم. این وبلاگ رو ساختم برای این که خاطرات گلی هامو ثبت کنم که وقتی بزرگ شدن بدونن که همیشه به یادشون بودم و هستم. زهرا و زینب متولد 1388/05/17 هستند.

موضوعات
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 3 نفر
بازديدهاي ديروز : 111 نفر
بازدید هفته قبل : 469 نفر
كل بازديدها : 184942 نفر
امکانات جانبی

.

فال امروز
 گالری تصاویر