دوستان عزیز، ممنون که به وبلاگ دوقلوها تشریف آوردید.
لطفاً در ارسال نظرات خود دقت فرمائید که هیچ تبعیضی بین زینب و زهرا خانم قائل نشید. این رو برای آینده ها و زمانی میگم که دوقلوها بزرگ میشن و اگر تا اون زمان این سایت وجود داشته باشه ممکنه نظرات شما دوستان رو مطالعه کنن و این تبعیضها توی روحیه شون تاثیر بذاره.

من بدهکار توام ای مادر
همه جانی که به من بخشیدی
لحظاتی که برای امن من جنگیدی
و بدهکار توام عمرت را
روزهایی که ز من رنجیدی
اشک ها دزدیدی، و به من خندیدی
....
من بدهکار توام ای مادر!
دست پر مهر همه مادران را میبوسم.
روزتان گلباران
موضوع :
مامانی ملیض شده
از دیشب
تب و سر درد شدید
نای تلفن صحبت کردن نداشت
هر کاری کردم بره دکتر نرفت
میگه خودم خووب میشم
ولی کارم که تموم شد خودم میرم میبرمش دکتر
شما ورووجکا رو گذاشته بود تو اتاق خواب و در رو قفل کرده بود که خودش استراحت کنه
ولی مگه شما دوتا ملوسک میتونید تو یه اتاق بند بشید
خدا به مامانی عزیز و گلتون صبر بده
مامانی دوستت دارم، دوستت دارم، دوستتتتتتتتتتتتت دارممممممممممممممممممممممممممممممممممم که اینقد صبوووووووووووووووووووورییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
بابایی بعداً نوشت:
دیروز بعد از کارم فورا رفتم خونه و مامانی رو بردم دکتر
تبش خیلی شدید بود
سر درد و حالت تهوع هم داشت
دکتر یه سری قرص و شربت نوشت و میخواست آمپول هم بنویسه که مامانی گفت حساسیت داره.
مامانی نمیتونه چیزی بخوره
هرچی هم میخوره.............
خدا مامانی رو خوبش کن
بعد از اینکه از دکتر برگشتیم با شما ورووجکای ملوسک رفتیم نون و یه چیزایی واسه خونه بگیریم،
زهرا: بابایی کدا میخوایم بلیییییییم؟؟؟؟؟
بابایی: بریم نون بگیریم
زهرا: نوون با کذا بخوولیم
بابایی: آره بابایی
زینب: بابایی کمپووت بخل، کمپووت بخل، کمپووت بخل، کمپووت بخل، کمپووت بخل،
بابایی: چشم بابایی
خریدا رو انجام دادیم و برگشتیم خونه پیش مامان
داشتیم شام میخوردیم که:
بابایی: خانومی یه لقمه بگیرم بخوری؟؟؟
خانومی: نه نمیتونم بخورم
بابایی: حالا یه لقمه بخوور
بابایی یه لقمه میگیره و میذاره دهن مامانی بعد گفتم بازم بگیرم
مامانی: نه
زهرا: نخوول، خودمون همش میخولیم بزلگ میشیم
زینب خطاب به زهرا: امست چیه؟؟
زهرا: زهرا
زینب: آفلییییییییییییییین

بعد از شام مامانییییییی همون یه لقمه رو..................
صبح داشتم میومدم سر کار خواستم خیلی بدون سر و صدا بلند شم و بیام که بیدار نشن ولی دیدم مامانی بیداره، پرسیدم بهتری، گفتش اصلا خوابم نبرده، گرسنم بوده و نمیتونستم چیزی بخورم
نمیتونه بخوره، نمیتونه، 
دوباره بابایی بعدا نوشت:
مامانی یه خورده بهتر شده ولی هنوزز نمیتونه غذاشو درست بخووره
ممنون از دعای خیر دوستان
مامانی خوووووووووووووووووووب شد
بالاخره بعد از گذشت سه روز مامانی خوب شد و حالا دیگه میتونه با شما وروجکا سر و کله بزنه
موضوع :
زهرا: بابایی فلدا کدا میخوایم بلیمممممم؟؟
بابایی: شیراز.
زهرا: شیلاااااااااازززززززززز
بابایی: آره بابا
زینب: خومم میام
بابایی: باشه بابایی، تو هم بیا
بله، یه سه چهار روز با وروجکای شیطون و کنجکاو لستیم شیلازز و سپیدان که جای همه دوستان خالی خیلی خیلی خوش گذشت،
ظهر جمعه مورخ 15 اردیبهشت 1391 خونه رو به مقصد شیراز ترک کردیم و حدود ساعت 6 عصر رسیدیم به شیراز و رفتیم هتل یه یک ساعتی استراحت کردیم بعدش رفتیم پارک ولیعصر که وروجکا کلی بازی کردن و بعد از کلی بازی کردن واسه شام برگشتیم هتل و نمیدونم چی بنویسم و از این حرفا
. حالا عکساتون که میذارم یه توضیحی هم میدم که بعدا بفهمید کی به کی و چی به چی بوده.
اوووووووووووو کلی عکس هم انداختیم، کدوماشو بذارم حالا
برید ادامه مطلب عکسا رو ببینید
ادامه مطلب...
موضوع :
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده میکرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب میدیدم.
یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او میگفتم که در ذهنم چه میگذرد. من طلاق میخواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمیرسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟
بقیه در ادامه مطلب:
ادامه مطلب...
موضوع :
به افتخار مامانی یه کف مرتبببببببببببببببب











شله شله
بزن اون دست قشنگه رووووو
زینب: مامانی جوونم، بابایی فدات بشه
زهرا: مااااااااماااااااااااانییییییییی، بابایی فدات بشه
اه
ای ورووجکااا
بله، دوقلوهایییییییی بابایی از زبان مامانییییییییییییی
دخترای مامان، شیطون بلاها گاهی وقت ها خوب با هم بازی میکنن، و گاهی دعوا و درگیری بزن و ببند
و هر کدوم که مغلوب بشه با گریه میاد پیش من و میگه: ماااااااماننننننننن آجی ام زددددددددددد.
وقتی یکی از دوستانشون میاد خیلی خیلی خوشحال میشن، با هم بازی میکنن و من مامان تا یکی دو ساعت آسوده هستم.
وروجکای مامانی وقتی میخوان با عروسکهاشون بازی کنن اونا رو به ترتیب می چینن و به من میگن، مامان دست بهشون نزنیا، گریه میکنن، میخوایم عکسشون بگیریم.
وقتی میرم تو آشپزخوونه حتما باید درشو قفل کنم، وگرنه وگرنه
آها، وگرنه زلزله میشه تو آشپزخوونه.
وقتی من تو آشپزخوونه هستم، اگر درب یکی از اتاقها قفل نباشه اونو بازش میکنن و میرن تو حیاط و درب حیاط رو باز میکنن و میرن تو کووچه
و اگر یک لحظه غافل شوم یک عمر پشیموونی دارم.
ملوسکا مامان آنقد بازیگوووش و کنجکاون که هر چیز جدید که میبینند باید به آن دست بزنند و گاهی هم خرابش کنن دیگه.
زینب زهرای مامان هر وقت کار اشتباهی می کنند و من به آنها میگم که این کار اشتباه یا خطرناکه گاهی دوباره آن کار رو تکرار و به حرفهای مامان گووش نمیدن.
این هم روزگار من مامان با شما دوتا عروسک.
موضوع :
این روزا جشن شما وروجکاس و البته یک بحران واسه مامانی...
چرا؟
چرا؟؟؟؟؟؟
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این روزا به خاطر اینکه فضای خونمون یه کم بزرگتر بشه مجبور به برداشتن دیوار بین نشیمن و حال شدیم که منجر شد به بی خانمان شدن دوقلوها و چند روزی مهمون آغا جون شدن (بابای من) و بسیج عمومی شدن همه برای اینکه جلوی کار خرابیهای شما فسقلکا رو بگیرن.
این روزا هیچ چیزی تو خونه آغاجون از دست شما در امان نیست
از کمدای لباسی گرفته تا
تلوزیون
تلفن
شیر آب
یخچال
وسایل آشپزخونه
و................
مامانی هم حسابی شاکی شده و میگه که زودتر خونه رو درستش کنیم و برگردیم خونه
ولی فکر کنم حداقل یه هفته دیگه مهمون خونه آغاجون باشیم
چون به سفید کار زنگ زدم و گفتش که باید گچ زیر کاری خشک بشه بعد سفیدکاری بشه
منم کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه از خدا بخوام که به مامانی صبر بده
خدایا به مامانی صبر بده
اینم خونه این روزای دوقلوها


بابایی بعداً نوشت: (بعد از ظهر شنبه 9 اردیبهشت 1391)
خوب بابایی ها، کار خونه هم دیگه تقریبا تموم و امروز و فردا میشید دوقلوهای با خانمان
فقط مونده خونه رو تمیز کنیم(تمیز کردن رو بابایی دیگه نرسید انجام بده، فقط یه سری از آت و آشغالا رو ریختم بیرون و شستن و چیدن وسایل خونه افتاد گردن مامانی، عمه سکیته (صدیقه)، و زن عموها که قرار شده انجامش بدن. خدا بهشون سلامتی بده

موضوع :
بابا بلیم پالک، بابا بلیم پالک، بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا 
باشه بابایی، بلیم
بابایی: زهرااااااااااااااااااا، بابایی نرو بالا میفتی
زهرا: نمیستم، بزلگ شدم
زینب: خودم نمیلم بالا، باباییم دوش دالم

بقیه عکسا رو میتونید تو ادامه مطلب ببینید
ادامه مطلب...
موضوع :
همیشه شاد باشییییییییم شید
با تشکر از همه عزیزان و سروران شرکت کننده از جای جای مهین عزیزمون ایران در مسابقه "من کیم؟" بدینوسیله نتیجه مسابقه رو اعلام میکنیم.
عکس مربوط به زهرا خانوم بود.
برنده های محترم به ترتیب شرکت در مسابقه
1- بابایی مهرسا
2- مامان سوگل
3- مریم
4- مامان زهرا (شهراد شیر کوچولو)
5- مسافران آسمانی
6- مادر کوثر
عزیزان برنده جهت دریاف جوائز خود میتوانند به نزدیکترین بستنی فروشی یا سوپری به محل زندگی خود و با بردن نام بابای دوقلوها (بگید که بزنه به حساب، بعدا خودم باهاشون حساب میکنم
) جایزه خود را دریاف نمایند.
پ.ن: مریم 65 شما فقط یکبار میتونستید بگید که اون عکس مربوط به چه کسیه، و ملاک، انتخاب اول شماست.
فرناز خانوم هم چون بستنی خیلی دوس دارن یه جایزه هم به ایشون تعلق میگیره. نوش جان
موضوع :
اگه گفتی ما کداییم؟ (کجاییم)
تو ماشین لباسشویی؟
تو کابینت؟
تو فرگاز؟

اگه دوس دالی بدونی کداییم بلو ادامه ملطب:
ادامه مطلب...
موضوع :
لطفا این داستان کوتاه رو تا آخر بخونید.
روی من که خیلی تاثیر گذاشت.
با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم
اووه ! معذرت میخوام … من هم معذرت میخوام.
دقت نکردم … ما خیلی مؤدب بودیم، من و اون غریبه خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم؛ اما در خانه با آنهایی که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم ؟!
کمی بعد از آنروز، در یک غروب غمگین مشغول پختن شام بودم. دخترم خیلی آرام کنارم ایستاد اما همینکه برگشتم به او خوردم و تقریبا انداختمش ولی بدون کمترین توجهی با اخم به او گفتم: "اه ! ازسرراه برو کنار" قلب کوچکش شکست و رفت ! اصلا نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم ...
وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت:
وقتی با یک غریبه برخورد میکنی، آداب معمول را رعایت میکنی اما با بچه ای که دوستش داری بد رفتار میکنی !
برو به کف آشپزخانه نگاه کن. آنجا نزدیک در، چند گل پیدا میکنی.
آنها گلهایی هستند که او برایت آورده بود. خودش آنها را چیده. صورتی و زرد و آبی ...
او تنها به این خاطر آرام ایستاده بود که سورپرایزت بکنه
هرگز اشکهایی که چشمهای کوچیکشو پر کرده بود ندیدی
در این لحظه بود که احساس حقارت کردم و بی امان اشکهایم سرازیر شدند.
آرام رفتم و کنار تختش زانو زدم ... بیدار شو کوچولو، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟
گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری که امروز داشتم. نمی بایست اونجور سرت داد می کشیدم
دخترم گفت : اشکالی نداره مامان چون من به هر حال دوستت دارم مامان
من هم دوستت دارم دخترم
و گلها رو هم دوست دارم
مخصوصا آبیه رو ...
کوچولوی من ادامه داد : اونا رو کنار درخت پیدا کردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگل هستن. میدونستم دوستشون داری، مخصوصا آبیه رو ...
آیا میدانید که اگر فردا بمیرید شرکت یا موسسه ای که در آن کار میکنید به آسانی در ظرف یک روز برای شما جانشین جدیدی می آورد؟
اما خانواده ای که به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد کرد؟
و به این فکر کنید که ما خود را عجیب وقف کار میکنیم و به خانواده مان آنطور که باید اهمیت نمی دهیم!
چه سرمایه گذاری ناعاقلانه ای !
اینطور فکر نمی کنید؟!
به راستی کلمه "خانواده" یعنی چه ؟!
موضوع :



